گناهانم را دوست دارم
بيشتر از تمام کارهاي خوبی که کرده ام
مي داني چرا
آنها واقعی ترين انتخاب هاي منند !!!
یک. قانون گاو
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.دو.قانون سگسگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته.سه. قانون خرقانون اول:هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!قانون دوم:هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من اینهمه بی باک نمییابد بودهمچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشدشب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود
غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود
یار اغیار دلآزار نمیباید بود
تشنهٔ خون من زار نمیباید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تستدیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن منجان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنمنخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکندمدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگزمکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهٔ خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویشچند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشداز چه با من نشوی یار چه میپرهیزی
یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزندرد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم هم کس طور مرا میداند
عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوماز سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتمچند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کیسبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای
کیست استاد تو اینها ز که آموختهایاینهمه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیرآنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.
به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند
در این کاروان سرای دنیا
حال که در این پل مسیرمان یکی شده
اندکی بایست تا یک چای با هم بخوریم
گپی بزنیم
و بعد کوله بارمونو برداریم هر کس به راه خویش برود
راه من اما رو به غروب است
تو به کدامین سو میروی ؟
کار اشتباه یا کار درستی وجود نداره
اگه هر کاری که انجام بدی موفق بشی
میگن کارت درسته و آدم عاقلی هستی
ولی
اگه همون کار رو انجام بدی و موفق نشی
میگن کارت اشتباهه و عقل نداری
سوال ایا ما حقیقت داریم یا مجازی هستیم؟
پ.ن: این یک بحث صرفا فلسفی است.
تا حالا بازی های کامپیوتری از نوع استراتژیک رو دیدید مثل بازی جنگهای صلیبی یا بازی age of Empair یا age of mythology ...........و خلاصه از این دست بازیها یه عده کاراکتر بازی در جای خودشون قرار داده میشن و بازی میکنن فقط شما به عنوان بازیگر تعیین کننده سیاستهای بازی هستین...........و شخصا درگیر بازیها و جنگها و کارها نیستین..............توی این بازیها یه منطقه به عنوان مکان بازی تعریف شده همه چی هست درخت هست اسمان هست خانه هست زاد و ولد هست دین هست........محل تفریح هست بخصوص من بهترین مثال رو بازی جنگهای صلیبی میدونم.......که توش همه اینها هست حتی بیمارستان و محلهای تفریحی..........کارگاههای مختلف و همه چیز هست
این مقدمه بود اما سوال من چیه؟
ببینیند اون کاراکتر بازی که ما تعیین کردیم نجار باشه یا سرباز باشه داره توی اون محیط زندگی میکنه میفهمه نجار میره و درخت پیدا میکنه و نجاری میکنه سرباز تا یکی از دشمنا رو میبینه منتظر دستور ما نیست خودش میره برای دفاع و خلاصه این کاراکترها زنده اند و در حد خودشون میفهمن.................
ایا ماهم کاراکترهای یه بازی هستیم؟؟
شاید خدایان از ما در علم کامپیوتر یا هرچی که اونا اسمشو میزارن خیلی قویترن و محیط نرم افزاری که برای ما اماده کردن و فهم کارکترهای بازیشون که ما باشیم بالاتره
شاید همه این جهانی که ما میبینیم یه بازیه نرم افزاری تو کامپیوتر یه بچه خداست؟؟
شاید همه این ستاره ها و کهکشانها یه عکس بزرگ باشه
همونطور که نجار اون بازی نمیفهمه که اون درختی که میبره مجازیه شاید درخت ما هم مجازیه
اصلا شاید بچه خدایی که ما در کامپیوترش داریم براش بازی میکنیم و باعث میشیم به مراحل بالاتر بازی برسه ......این بازی رو گذاشته روی اتو ماتیک و رفته نهارشو بخوره..........شایدم یه روز باباش بیاد و کامپیوتر رو خاموش کنه............
دوستان من کی میتونه برای من اثبات کنه که ما حقیقتیم؟؟؟؟
کی میتونه اثبات کنه که فردا جهان تموم نشه........شاید ورژن جدید نرم افزار بازی بیاد و این بازی کاملا uninstall بشه............مگه ما با کسی قرارداد رسمی داریم که حتما ادامه پیدا کنه و حتما اون دنیایی هم باشه
شاید بچه خدایی که ما رو تو کامپیوترش داره خسته شد از این بازی و خواست یه بازی جدیدتر بکنه
لطفا از قران و حدیث برام نگین..................چون توی بازی برا اینکه راندمان بازی بالا بره دین وارد میشه اینو اونایی که جنگهای صلیبی رو بازی کردن میدونن
خدا بچه برای اینکه بتونه از این ابزار استفاده کنه میاد و دین رو تو بازی وارد میکنه تا ما از این سوالها نکنیم ...............و اگه کردیم هم یه جواب کلیشه ای بهش داده بشهاز کجا میدونی که چیزی به نام واقعیت هم وجود داره؟ ایا شما 3 تا گوش داری؟......جواب میدی نه...........خوب اگه همین الان خدا تو ستاپ جهان دست ببره و سه تا گوش برا ادما بزاره و از حضرت ادم تا اخرشو رو همه رو 3 گوشی کنه..........اونوقت واقعیت اینه که 3 تا گوش داریتیم
شما از دیوار رد نمیشی درسته ولی تو هوا رد میشی...............کی این قانونو گذاشته؟..........خالق اینجا گذاشته میتونست برعکس بذارتش
پس هیچ چیز واقعیت نداره حتی قوانین علمی ...............خدا میتونست جاذبه زمینو برعکس کار بذاره...................میتونست اسمونو سرخ بیافرینه...............و بعد منو شما میرفتیم علت علمیشو پیدا میکردیم که چرا سرخه
دوم ....ببین اگه در یه موردی کسی چیزی ندونه مثلا فکر کن یه عده رو کردن توی یه اتوبوس بدون پنجره دارن میبرن یه جایی..............و این سفر به اندازه تمام زندگی طولانی باشه
بعد اگه یه نفر پاشه مژده بده که بجای خوبی میرن و یه نفر برعکس اون بگه که همه میمیریم
چون جو عمومی دوست داره که به جای خوبی بره حرف اولی رو انتخاب میکنه
ما دوست داریم بعد از مرگ دنیایی باشه دوست نداریم بمیریم
پس حرف اونایی رو قبول کردیم که گفتن بعد از مرگ دنیایی هستبازی برای کاراکترهای بازی یعنی ما جدیه...................ولی برای اونی که پشت کامپیوتر نشسته یعنی خدا فقط یه بازیه.............چرا ما باید برای خدا مهم باشیم .............شما فرض کن یه کارخونه پیچ و مهر سازی داشته باشی...........که تا حالا میلیاردها پیچ و مهره خلق کرده باشه.................ایا یه پیچ و مهره تولیدیت برات مهمه؟؟؟..........همین الان خدا 7-8 میلیارد ادم فقط رو زمین داره..................ما ادما همچین با خدا حرف میزنیم انگار فقط ما یه دونه ادمو داره................همین الان بیش از هفت میلیارد ادم داره فقط رو زمین.............چرا ما باید برای خدا مهم باشیم؟؟
در ثانی سوال اصلی من اینه ایا چیزهایی که میبینیم واقعی هست یا ما اینجوری میبینمشون؟؟؟
ایا آب واقعا وجود خارجی داره؟..........آیا اصلا این اسمان و زمین و ما ادمها یه حقیقتیم؟...........یه وجود خارجی داریم ؟؟...........یا فقط یه عکس هستیم؟...........یه تصویری مثل همین که تو صفحه مانیتور میبینیم؟............شما یه گل رو تو مانیتور میبینی ولی اون فقط یه عکسه.............چطور میتونی بگی خود گل مجاز نیست..........شاید اونهم یه دیتایی هست که در محیط سیستم عامل جهان هستی اینجوری ظهور میکنه و ما اینجوری میبینیمش شاید از دید خدا فقط یه دیتاست...................حالا سوال من اینه چندتا از این خداها هست؟...........چندتا از این بچه خداها نرم افزار بازی ما رو روکامپیوتراشون دارن؟..........ایا فقط یه بازیه؟............یا جدیه؟
اصلا اگه از این بازی خوشش نیاد چی جمع کنه دیلیتش کنه بره پی کارش...........شاید ما کاراکترهای هوشمند یک بازی بزرگیم.................در دل یه کامپیوتر بزرگ که یه بچه خدایی داره این بازی رو ادامه میده.............و هیچ واقعیتی وجود نداره و همه چیز مجازه........شاید اون بچه خدا بازی رو گذاشته رو حالت اتوماتیک و رفته نهارشو بخوره..................شاید اون بچه خدا اصلا براش مهم نیست که کاراکترهای بازیش جایی میمیرن و زجر میکشن و بهشون ظلم میشه...........چون دوباره تولید میشن........شاید هزاران بچه خدای دیگه هم هستن که هر کدام جهانی دارن و بازی میکنن.................و توی مدرسه شون برای هم از تکنیکهای بازی تعریف میکنن.................شاید یه روز این بچه خداها بخوان روی شبکه باهم بازی کنن و مارو بجون هم بندازن...............
ایا قوانین طبیعت واقعی هستند یا مجازی..............الان ما در دنیای ساخته شده کسی بازی میکنیم و احتمالا اون هم در دنیای دیگری که ساخته خدای برتریه .............این همون پارادوکس قدیمیه که ایا خدای ما هم خدایی داره و از کجا اومده ..............اما من میخوام به یه نتیجه دیگه برسم بیا به این قضیه فکر نکنیم اینکه بچه خدای بازیگوش ما هم خودش در دنیای مجازی یه بچه خدای بازیگوش دیگه حیات پیدا کرده........نتیجه ای که من میخوام بهش برسم اینه که قبول کنیم ما قدرت تشخیص اینکه واقعی هستیم یا مجاز رو نداریم.............حتی دنیامون هم با همه کهکشانها و عظمت و پیچیدگیش میتونه یه واقعیت مجازی باشه.........و از طرفی بچه خدای بازیگوش ما هدفی داره که هنوز به اون نرسیده چون اگه رسیده بود این دنیا رو تموم میکرد و به مرحله بعد میرفت قدرت بچه خدای ما هم محدوده من دلیل میارم که قدرت خدای ما محدوده....چون برای ساختن دنیای مجازی که تولید کرده لاجرم قوانینی تعیین کرده و اگه بخواد قوانین بازیشو زیر پا بزاره کل بازی بهم میریزه................چون بچه خدای بازیگوش ما اگه میتونست به هدفش برسه اصلا نیاز به خلق دنیای ما نداشت ...............اون هدفی داشته این دنیای مجازی رو خلق کرده و هنوز هم به هدفش نرسیده ..........چون هنوز داره به ادامه میده..........
یه نکته....توجه کردی این کره زمین انگار بر اساس نیازهای ما درست شده..........مثلا شدت نور این کره ....گرما و سرمای این کره......اندازه قد درختان........اندازه هیکل حیوانات............فرض کن یه مورچه ای خلق شده بود که اندازه یه فیل بود اون وقت با قدرت زاد و ولد مورچه و اینکه همه چیز میخوره .............اینکه 300 برابر وزن خودشو بلند میکنه.........اینکه از دیوار راست بالا میره.............اینکه وقتی از ارتفاع هزاران برابر قد خودش میخوره زمین هیچ بلای سرش نمیاد...........اونوقت هیچ موجودی روی زمین زنده نمیموند............پس یه دستی اینجا رو اماده کرده ..........برای ما و همه چیز هم مهیاست........اون موجود دستور نمیده بلکه خواسته هاشو بصورت نیاز در وجود ما گذاشته..........مثلا خواسته ما تولید مثل کنیم اومده و قدرت عجیب شهوت رو گذاشته ............خداییش اگر شهوت یه خواست درونی نبود ایا بشر به دستور و برای ثواب حاضر به ادامه نسل میشد؟؟...........اون دنیا رو خلق کرده شاید خالق دنیای ما اون مهندس پیر خدایان بوده...................و الان فقط کنترلش دست این بچه خدای بازیگوشه ............نمیدونیم ایا این بچه خدای ما میتونه تو همه قسمتهای نرم افزار دخل و تصرف کنه؟.....یا فقط دسترسیهای محدود داره.............بگذریم................. .اینو میخوام بگم که خدا اسپیکرشو خاموش کرده یا داره به موسیقی مورد علاقه ش گوش میده.................اون اینجا رو با قاعده های خاصی ساخته و ما فقط وقتی موفقیم که این قاعده ها رو درک کنیم و بکار بگیریم.............قاعدههایی چون تمام علم........قاعده ثروت ..............قاعده عزت..........قاعده رهبری..........قاعده اموختن............قاعده زندگی.............اگر ما خلاف قواعد بازی حرکت کنیم یا خوب بازی نکنیم نتیجه کارمون رو میبینیم..............مثلا قاعده جاذبه زمین میگه اگر از بالای یه ساختمان 6 طبقه پریدی تعریف شده است که به سمت زمین میای و با شتاب 9.8 متر بر مجذور ثانیه شتاب میگیری و پس از برخورد با زمین استخوانهای ما که تحمل این ضربه رو نداره خورد میشه............همین و تمام ..............یا قاعده فشار .........تعریف فشار رو یادتون هست فشار مساوی بود با نیرو تقسیم بر سطح مقطع و لبه تیز چاقو چون سطح مقطع کمی داره و مخرج کسر کوچک میشه پس نیروی دست ما در سطح مقطع چاقو فشار بالایی تولید میکنه این فشار قابل تحمل بوسیله اندامهای گردن یک انسان نیست حال این انسان میخواد من باشم یا امام حسین ع برای خدا فرقی نمیکنه اون قاعدشو بهم نمیزنه و میبینیم که چاقوی شمر بدلیل این قاعده گردن امام حسین ع رو میبره و خدا هم نشسته و به بازی ادامه میده .............اشکال کار از جایی بوجود میاد که ما فکر میکنیم خدا بعضی بنده هاش مهمتر از بقیه اند .....................خیر برای خدا قاعده ها مهمند نه افراد و رحمی در کار نیست...................خوب اینجا یه نتیجه گیری میشه کرد اینکه ما باید دوباره در تعاریفمون تجدید نظر کنیم............تعاریفی چون تقدس ...........دعا .............معنویت ...............من نمیخوام بگم اینها وجود ندارند ....................اتفاقا هستند و اثر گذار ...........اما .............اما قاعده مند ..................مثلا قاعده دعا ............دعا فقط یه کمک درونی فرد به خودشه ...........خدا چیزی رو با دعا نمیده چون قاعده این نیست .......قاعده دعا این نیست که ما بریم التماس خدا بکنیم و اون دلش بسوزه و چیزی به ما بده مثلا تو همین دنیای امروز مردمان متمدن جهان اول فهمیدند که باید قاعده ها رو کشف کنند و بکار بگیرند و اینقدر پیشرفت کردند............ما جهان سومی ها هم چراغ رو خاموش میکنیم و لخت میشیم و عربده میزنیم و سینه میزنیم و دستبوسی و پا بوسی میکنیم و هزار ساله که این کارو میکنیم و دعا میکنیم که از اونا جلو بزنیم و اگه خدا میخواست به حرف ما گوش کنه الان جز ویرانه ای از زمین باقی نمونده بود .............پس قاعده دعا رو نفهمیدیم .................توضیح: قاعده دعا مثالی بود از همه قاعده هایی که نفهمیدیم و اجرا نکردیم.........بعضی از قاعده ها گفته شده به انسان همچون لیس الانسان الا ما سعی............و بعضی هنوز کشف نشدن
شاید مفهموم خاصی وجود داره که هنوز بشر بهش نرسیده و وقتی بشر به اون مفهوم خاصی برسه و اونو درک کنه بازی تموم شه و به مرحله بعد بره............
مشخصات وب
می نویسم پس هستم.در این مکان نوشته های شخصی من
فقط
در لینک "گاه نوشته های آقای ساده" گنجانده شده است.
ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است
این کشتی از تلاطم دریا شکسته است
هر چیز بشکند ز بها می فتد ، ولی
دل را بها و قدر بود تا شکسته است
مخلص را در این وبگاه بزمی نهاده و اسباب عیشی ترتیب داده
دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم شراب و جگرم کباب
اگر شما را هوس چنین بزمی و به یاد تماشای بی دلان عزمی است
بی تکلفانه به کلبه ام گذری و به چشم یاری در کویم نظری
مائیم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی