.
در میان خواب و بیداری، در میان مه غلیظ زمستانی این زمستان بی پایان، آتشفشان کوچک خاموشی را میبینم.
میدانم روزی که بیدار شود اعجاب می آفریند.
فقط نمیدانم می رسد روزی که بیدار شدنش را ببینم؟
آتشفشان کوچک خاموشی را حس میکنم که تشنه بیداری است.
کدامین ترس یا رخوت او را به عمق خواب میکشد نمیدانم.
اما میدانم هر لحظه پر تر از لحظه پیش خود می شود
فقط نمیدانم کدامین نفرین، کدامین طلسم مانع بیداریش میشود.
آیا باید فقط نظاره گر باشم؟
شاید کمکی نیاز دارد تا بیدار شود.
نمیدانم، شاید هم خاموش باشد بهتر است.
فقط میدانم روزی که بیدار شود شگفتی می آفریند.
آقای ساده
سوم فروردین ۱۴۰۱
می نویسم پس هستم.