چه سالهایی گذشت
هفده ، بیست و سه ، بیست و هفت و ... یهو چشم باز کردم چهل وپنج
یک روز غصه کنکور
یک روز گرفتار کرشمه و چشم و ابرو
و چقدرش هم پی آنچه که در آخر یا از دست میدی یا میزاری و میری
باشه باشه دنیا
قبول است
نیازی نیست هربار ثابت کنی به من که تنها هستم دیگه باور دارم و قول میدم فراموشش نکنم
ای کاش اینقدر محتاج نبودیم
نمیدونم به پله اقناع کی خواهم رسید
راستی شما رسیده اید؟
امان از این دل
اوایل زندگی فقط اون رویاهاته که لبخند بر لبت میاره
ولی این وسطا که میرسی فقط رویاهات نیست، یه وقتایی خاطراتت اینکارو برات انجام میدن
آخ آخ یعنی میشه بازهم بعضی شبها و روزها تکرار بشن؟
میدونید بعضی مکانها بعضی زمانها و بعضی صداها و نغمه ها معنای دیگری برات دارن حالا یا غم یا شادی
بذارین یه رازی رو بهتون بگم
شما هیچوقت پیر نمیشین
فرسوده میشین ولی پیر نمیشین
فقط بزرگترها چون نمیخواین و نباید کوچکترا یه چیزایی بدونن جلوشون ادای بزرگا رو در میارین.
بنظرم بدبخت ترین آدما ترسو ها و طمع کارها هستن
شجاع باشین بدست بیارین خرجش کنین
التماس نکنین حتی اگه کارتون راه بیافته یه زخمی به روحتون میزنه جاش همیشه میمونه
و عشق
اگه پیداش کردین همه چی رو پاش بذارین
حتی اگه کوتاه باشه که همیشه هم کوتاه هست
ولی اگه بهش نرسین احساس بیهودگی میکنید تا آخر کار حتی اگه گنج قارون داشته باشین
و خیلی چیزای دیگه که نمیگم خودتون بگردید پیداش کنید
میخوام برم غرق بشم تو حال خودم
می نویسم پس هستم.